روزی،آخر  پشت در می آید و من نیستم 
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم 
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند 
کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم 
خواب و بیداری، خدایا باز هم سر می رسد 
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم 
هر چه می رفتم به نبش کوچه ؛ او دیگر نبود 
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم 
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز 
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم 
بعدها اطراف جای شب نشینی های من 
بوی عشق تازه تر می آید و من نیستم 
بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است 
عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم

با من دلتنگ این  قهر و عذاب انصاف نیست

در دمی  جانم به سر می آید و من نیستم

فکرهایم   خسته و  من ماندام محتاج  خواب

خوابها ی چون  شکر می آید و من نیستم

خوب میدانم که بعد از رفتنم افسوس هاست

حیف  با چشمان تر می آید و من نیستم

در غروبی سرد یا صبحی برنگ ارغوان

بهر من دنیا  بسر  می آید و من نیستم


شاید یک روزی دوباره برگردم........ اما  دیگر، تکرار ........... نمی شوم!!! 
چقدر دلم تنگ است برای لحظه ای شادی، برای لحظه ای زیستن در دنیایی بدون دروغ ... بدون تظاهر... بدون شکستن و رفتن و رها شدن...

کاش همیشه در سفر بودم . سفری بدون پایان