زیاران دیرین یکی رادمرد
به دیدارخویشم شبی شاد کرد
بسی آتش دل برافروختیم
شنیدیم و گفتیم و دل سوختیم
از این بستگی های دل سرد کن
ازاین خستگی های رخ زرد کن
نه بیکار بودن، نه سرگرم کار
نه نومید بودن، نه امیدوار
ازاین زندگی های پر درد وسوز
ازاین بندگی های درخورد روز
ازاین آرزوهای افسانه وار
که شاخ بلند یست، بی برگ و بار
بسی گفتگو رفت، تا گاه روز
پر از اشک، رخسار و دل پرز سوز
پس ازاینهمه گفتگوی دراز
رسیدیم آنجا که بودیم باز.......!!!
چو ناکــــــس به ده کدخـــــــدایی کند
کشـــــــــــــــاورز بـــاید گــــــدایی کند
به یزدان! که ما گر خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم؟
فردوسی بزرگ
+ نوشته شده در 2011/10/2 ساعت 13:41 توسط محمدحسین رحمانیان کوشککی
|
سردبیر : محمدحسین رحمانیان کوشککی ( شاعر . نویسنده . مشاور و مدرس بورس )